array(1) { [0]=> array(5) { ["name"]=> string(20) "Blog_Last_Posts_Loop" ["full"]=> string(151) " " ["body"]=> string(100) " " ["start"]=> int(7901) ["length"]=> int(151) } } پدر

پدر

چهارشنبه 04 دی 1392
11:32
ماهان

 

پدر

مردی ۸۵ ساله با پسر تحصیل کرده ۴۵ ساله اش روی مبل خانه خود

نشسته بودند ناگهان کلاغی کنار پنجره‌شان نشست. پدر از فرزندش

پرسید: این چیه؟ پسر پاسخ داد: کلاغ.


پس از چند دقیقه دوباره پرسید این چیه؟ پسر گفت : بابا من که همین

الان بهتون گفتم: کلاغه.


بعد از مدت کوتاهی پیر مرد برای سومین بار پرسید: این چیه؟ عصبانیت

در پسرش موج میزد و با همان حالت گفت: کلاغه کلاغ!....

پدر به اتاقش رفت و با دفتر خاطراتی قدیمی برگشت. صفحه ای را باز

کرد و به


پسرش گفت که آن را بخواند.


در آن صفحه این طور نوشته شده بود:


امروز پسر کوچکم ۳ سال دارد. و روی مبل نشسته است هنگامی که

کلاغی روی پنجره نشست پسرم ۲۳ بار نامش را از من پرسید و من ۲۳

بار به او گفتم که نامش کلاغ است.


هر بار او را عاشقانه بغل می‌کردم و به او

جواب می‌دادم و به هیچ وجه

 

عصبانی  نمی‌شدم و در عوض

علاقه بیشتری نسبت به او پیدا می‌کردم

 

 



[Profile_About]
تمامی حقوق این وب سایت متعلق به کلکسیون شادی ها است. || طراح قالب avazak.ir
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران